مکتب بسته شد، امید نه
- ALPA
- Jun 15
- 3 min read
بی بی گل
نام من بی بی گل (نام مستعار) است، یک دختر شانزدهساله افغان. امروز میخواهم داستان زندگیام را با شما شریک کنم—داستان دختری که حتی در سختترین شرایط امیدش را از دست نداد و برای حق آموزش خود مبارزه کرد. زندگی من همیشه پر از سختی و مبارزه بوده است، اما هرگز تسلیم نشدهام. هر روز برای آموزش و آینده خود مبارزه کردهام.
من در ولایت غور به دنیا آمدم. از کودکی با مشکلات جدی روبهرو بودم. پدرم بیمار بود و نمیتوانست کار کند، و مادرم نیز بیمار بود، هرچند تا جایی که میتوانست از ما حمایت میکرد. به دلیل وضعیت دشوار مالی، من و خواهر کوچکم مجبور بودیم گوسفندان را بچرانیم. ساع

تهای طولانی زیر آفتاب سوزان تابستان و سرمای شدید زمستان کار میکردیم. هر زمان که من به مکتب میرفتم، خواهر کوچکم جای مرا برای چراندن گوسفندان میگرفت. او هنوز بسیار کوچک بود و نمیتوانست چنین سختیهایی را تحمل کند، اما ما چارهای نداشتیم. زندگی ما همیشه میان تلاش برای زنده ماندن و ادامه تحصیل در تعادل بود. هیچگاه جایی برای راحتی وجود نداشت.
با گذشت زمان، وضعیت ما در غور بدتر شد و خانوادهام تصمیم گرفتند به کابل مهاجرت کنند، به امید یافتن فرصتهای بهتر. اما چالشها همچنان ادامه داشت. پدرم هنوز بیمار بود و نمیتوانست کار کند. مادرم همچنان ضعیف بود و ما هیچ منبع درآمد ثابتی نداشتیم. مجبور بودیم راهی برای زنده ماندن پیدا کنیم.
من و خواهرانم بافندگی قالین را انتخاب کردیم—کاری بسیار سخت و طاقتفرسا. در ابتدا حتی نمیدانستیم چگونه قالین ببافیم، اما از یک همسایه یاد گرفتیم. اولین قالین هفتمتری خود را با سختی فراوان بافتیم. انگشتان ما زخمی شده بود و کمرهایمان از نشستن طولانی درد میکرد. اما پولی که به دست میآوردیم تنها راه پرداخت کرایه خانه، خرید غذا و پرداخت هزینه کورسهای من بود. پس از آن، شروع به بافتن قالین دوازدهمتری کردیم تا درآمد بیشتری داشته باشیم، اما کار حتی سختتر شد. از صبح تا شب پشت دار قالین مینشستم و شبها نیز مهرهدوزی میکردم. با وجود خستگی شدید، درس میخواندم تا از تحصیل عقب نمانم.
وقتی در صنف ششم بودم، به دلیل کار زیاد گاهی از مکتب غیبت میکردم. روزی که امتحان داشتیم، معلمم گفت اجازه ندارم در امتحان شرکت کنم. با چشمانی پر از اشک، داستان زندگیام را برای او گفتم—از بیماری پدرم، ساعتهای طولانی قالینبافی و شبهایی که با وجود خستگی شدید درس میخواندم. او به من یک فرصت داد. در امتحان شرکت کردم و موفق شدم. آن روز فهمیدم که اگر تسلیم نشوم، همیشه راهی وجود دارد. پس از صنف ششم، مکاتب دخترانه بسته شد و دیگر اجازه ادامه تحصیل نداشتم. بسیار گریه کردم و احساس ناامیدی داشتم، اما تصمیم گرفتم تسلیم نشوم. باور داشتم که آموزش تنها راه تغییر زندگی من است. مدتی بعد درباره یک کورس آموزشی شنیدم که مضامین مکتب را تدریس میکرد و سندی مورد تأیید ایالات متحده ارائه میداد. بدون تردید ثبتنام کردم و مسیر تازهای را آغاز نمودم.
در یکی از مکاتب کابل بهصورت آنلاین صنف یازدهم و دوازدهم را تکمیل کردم. با وجود تمام محدودیتها و مشکلات، در صنفهای آنلاین شرکت کردم، بهطور مستقل درس خواندم و با موفقیت دوره مکتب را به پایان رساندم. اکنون دیپلوم صنف دوازدهم خود را دریافت کردهام. امروز سطح زبان انگلیسی من به سطح پیشرفته رسیده است. در روز قالین میبافم و شبها مهرهدوزی میکنم تا هزینه کورسهایم را بپردازم. تنها چند ساعت محدود برای مطالعه دارم، اما همان زمان را با تمام توان استفاده میکنم. رفتن به کورسها نیز همراه با ترس و اضطراب است.
مدتی پیش، زمانی که طالبان دختران را جمعآوری و بازداشت میکردند، روزهای بسیار ترسناک و پرتنشی را تجربه کردیم. مادرم با نگرانی زیاد ما را بدرقه میکرد و پدرم با وجود بیماریاش تا بازگشت ما آرام نمیشد. با این حال، ما همچنان به درس خواندن ادامه میدهیم—آرام، محتاطانه، اما با امید. آموزش تنها راه نجات آینده ماست.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
* it is a pseudonym.




Comments