
ALPA in Exile
طوبی راشد
احمد از ترافیک سنگینی که حدود یک ساعت طول کشید، بعد از ده ساعت کار پس به خانه برگشت. در دل دارد که امشب برای افطار به پری بگوید شیرینی سر سفره بیاورد. از نظر او پری دختری صالحی بود که هاشم را به اثبات گرایی مزمن وادار کرده بود. ولی هاشم قلبی صاف و ساده داشت و حتی کینه ای در دلش نبود. یک پسر جوان و سختکوش که آیندهای درخشان دارد و با این خصلتها، خصیصهی صادق برازندهی او بود. از طرفی دیگر پری دختری کله شق، اما نه بدکاره، با کاسهای صبر کوچک. به هر حال، او همه مسائل را زود بروز می داد و احساساتش به آسانی قابل تشخیص بودند، نه درک. شام دلچسب، همراه با بازی دستجمعی خانوادگی، پایان رضایت بخشی برای روز بود. حداقل قرقرهای صنم را بیشتر تحملپذیر میکرد. از دید احمد، به عنوان پدر، نقشی مسئولانه در قبال هر سه فرزند خود دارد و به عنوان همسر با صنم کنار میآید یا درکی از کارهای او دارد.
با شروع رمضان، به نظر میرسید گناه یک امر غیرقابل انجام باشد، لذا شیطانی برای وسوسه نیست و در بند زنجیرها به سر میبرد. اما آیا نیمهی شرور انسانها هم چنین است؟
رضا، ۱۴ ساله، از اینکه اولین سال روزه گرفتن خود را تجربه میکند، معمولًا پیش پری که خواهر بزرگ و تنها خواهرش بود، سؤالهای دینی خود را میپرسید. از آنجایی که هاشم جوابهای نسبی می داد، پری قادر نبود اطمینان حاصل کند، پس والدینش گزینه ی بهتری بود. یک خانوادهی تحصیل کرده که امور و مشکلات زندگی را عاقلانه تر رسیدگی میکردند و خانه
حال و هوای علمی را داشت، نه کسب و کاری. البته این موضوع دلخوشی احمد بود و مایهی افتخار. ولی پری طور دیگری
به این مسئله نگاه می کرد. مکتبی که او را پرورانده بود کاملًا متمایز بود، پس دیدگاه پری سطحی و پوچ نبود.
برای پری، خانوادهاش در ظاهر چون او تک دختر بود، توجه خاصی به او داشتند، اما عواملی همچون دختر بودن یا ضعیف تر بودن کاملًا این مسئله را معکوس میکرد. ریشهی این رفتارها کمبود جنس مرد در خانواده نبود؛ این ذهنیتهایی به ارث گذاشته شده از فرهنگ ناسنجیده که همه تابع آن بودند، جان گرفته بود.
در حقیقت، آنها نسبت به پسران خانواده چشم امید دوخته و آیندهی پیری خودشان را در آیندهی آنها میدیدند و خوشبختی این دو پسر معنی حقیقی ثمرهی عمر احمد و صنم را داشت. این مفکوره لیاقت سرمایهگذاری، توانایی استقلال فکری و ارزش توجه کردن را به رضا و هاشم میداد. تا وقتی این امورات ناخواسته اند و توقعی را نزاییده بودند، مشکلی نبود. ولی از آنجایی که پسران چنین مملکتی این برتری را جزئی از هویت و حق طبیعی خود میدانند، موضوع را نوعی دیگر به نمایش میگذارد.
در نتیجه، بیسوادی زنان و دختران یعنی صلح و آرامش مطلق. تحصیل، نافرمانیها، کج خلقیها و بد اخلاقیها را نسبت به این برتر و پست تر دانسته شدنها به بار میآورد که در ثانیه های اول به تربیت نادرست، بیحیایی و بیچشمی قضاوت میشوند. تکمیل کنندهی این قضاوتها مثالهایی هم تراز با عصر سنگ گفته میشود تا ثابت شود این عکسالعملها همه نشانههای قیامت هستند. اهرم فشار هم پرخاشگریهای مزمن است؛ اینکه زنان هر دقیقه قبل از اعتراض یا ابراز، به کشته شدن از دست پدر، برادر، شوهر یا فرزند فکر کنند، آیا بهخاطر احتمال وقوع این عمل است؟ یا شاید خودکشی گزینهی بهتری باشد برای کم کردن حقارت ناشی از کشته شدن به دست خانواده؟
بدبختی دقیقاً از جایی منشأ می گرفت که ارزشهای پری به پوچ گرایی سوق داده می شد. صنم در یک نقش مادر، اما با دو رفتار متفاوت، طوری فرزندانش را بار آورده که مطابقت با مسئلهی تابع و متبوع را داشت. طبیعی جلوه دادن این ظلمها توسط صنم به صورت تزریقی در تشکیل گیری هویت هاشم نقش غیرقابل چشم پوشی را داشت.
حالا هاشم تبدیل شده به ترکیبی از ذهنیت میراثی و باورهای مادرش، صنم، که تحصیلات صنم مستحکم تر از رفتارهایش دفاع میکردند. پری هم دختری آماده به مخالفت در برابر این باورها شده که دیگر با صبر کردن تحمل نمیکند، بلکه به اولین فرصت تنها اعتراض و مخالفت میکند.
صنم اولین سرکوبگری است که به هاشم ثابت میکند که ذهنیت درستی دارد و این پری هست که توقعاتی بی جا دارد، مثل: تفریح، تحصیلات عالی، کار و استقلال فکری. پس با هویتی که دارد، در نقش برادر، سرکوبگری را به عنوان بخشی از تربیت پری می داند که هنوز به او داده نشده.
اما سکوت نمادین احمد نسبت به پری چیزی از حمایت شدید او از صنم و هاشم کم نمیکند. آیا تحصیلات همیشه باعث تصمیمات عاقلانه میشود؟
و اما رضا که به چشم خوار به پری می نگرد و با تأثیراتی که پری از درسهایش و رضا از پری متأثر شده، به حد حاد حق به جانب و برتر خود را نمیبیند، ولی اینکه هنوز شکل گیری هویت رضا تکمیل نشده، به میزان این امر تأثیرگذار خواهد بود؟ رضا منتظر است تا کلان و قوی شود تا بتواند از پری حمایت کند و به نوعی، چون او هیچ وقت قوی نخواهد بود، میخواست ناجی او باشد. ولی چه چیزی باعث این دیدگاه و هدف شده است؟
تقریباً آخر ماه رمضان است. در این ماه، پری وظیفهی همه جانبهی افطار را به عهده داشت که نباید چیزی از کیفیت درسیاش کم می کرد. او غذای دلخواه همه را بارها و بارها پخت، به خواستهی دیگران چندین نوع شام هم آماده میکرد تا اینکه روزی هاشم برای هزارمین بار غذای مورد علاقهاش را خواست و برای افطار هم آن روز فقط بولانی باید به او داده میشد.
پری باحال روزه طوری فرمان بردارانه بله گفت که انگار بازیگر نقش روزه دار یا نقش فرمانبردار را داشت. خلاصه که برنج دم کشید، چای جوش آمد، افطار آماده شد، بولانی به مرحلهی سرخ کردن رسیده بود.
هاشم مثل همیشه به آشپزخانه آمد تا چک کند که آیا همه چیز باب میل اش هست یا نه. داشت به نوبت به کارهای انجام شده نگاه میکرد، تا اینکه چشمش به صافی سبزی رسید. غضبناک گفت که چرا این قدر سبزی زیاد آورده شده و پری خنثی، نه خجل، گفت که این موضوع ربطی به او ندارد.
از نظر هاشم، سؤالش کاملًا درست بود و باید میزان غذایی که میخورد به او گزارش داده شود. اینکه دهنش به مسائلی که ربطی به او نداشت باز باشد و خودخواهانه هرکس را سؤال و جواب کند، بخشی از تربیتهای صنم بود که به معنی کنترل داشتن همهجانبه روی زنان خانواده است و همه مکلف هستند تا جوابگو باشند، نه حاضر جواب.
ولی پری از سرک کشیدنهای هاشم رنج می برد. وقتی فیلم تماشا می کرد، باید توضیح میداد چه بود؛ وقتی آشپزی می کرد، در مقابل هاشم جوابگو بود که چطور مواد را شسته و پخته است؛ هنگامی در اتاق درس نمی خواند، باید در مورد کارخانگی و دیدلاین، همه را توضیح می داد.
پس چه قوانین نانوشته ای همچین فضا را به بار آورده بود؟ اگر جواب نمیداد، سرکوفتهایی آماده در گوشهی دهان همه، به انواع و اقسام متنوع، مثل ضربالمثل، طنز و دعاهایی نزد خدا که پری را سر به راه کند، وجود داشت که در واقع بیشتر بار خرد کردن داشتند.
صنم هم به قصد تابآور کردن پری همیشه خاطراتی را قصه میکرد که برادرش همچین بررسیهایی می کرد و هنگامی که به جواب نمی رسید، چطور صنم را کتک زده. در ظاهر هدف تابآور کردن بود، ولی در باطن ذهن پری دستکاری میشد؛ اینکه رنجها و کنترل گریها بخشی از زندگی او هستند و هضم کردن همه مسائل وظیفه اوست.
پری حالا سر درمیآورد که چگونه یک پروسهای در حال اتفاق است. شناسایی همه این ریشهها به او یاد داده بود که نه پاسخگو باشد و نه گستاخ. اما آیا خنثی بودن هاشم را راضی میکرد؟
هاشم چاقو را برداشت و در حالی که پری برایش غذای مورد علاقه اش را می پخت، به سمت او دوید و دست راستش را برید. پری خونآلود به زمین افتاد و به کپسول گاز خورد، هنوز نمی دانست که واقعاً چه شده.
رضا به اتاق پناه برد و صنم که در دهلیز در حال استراحت بود، با صدای کپسول گاز به آشپزخانه دوید. پری را که دید، وحشت زده دستش را گرفت که بیشتر خون ضایع نکند، در حالی که هاشم تشنه به خون پری اصرار داشت تا پری را بکشد. صنم تکرار می کرد که آبرویشان را نباید پیش خویش و قوم ببرد.
پری دستش را محکم گرفته، گریه میکرد، ولی کسی به احمد زنگ نزد تا خود را زود برساند که جان پری حفظ شود. احمد که رسید، پری هنوز نفس میکشید، اما او اصلًا خبر نداشت چه شده. دید که دست پری تا استخوان بریده شده بود، حرفی نزد و پری را شفاخانه برد.
همه پرسنل از پری عکس میگرفتند و احمد هم توسط داکتران بازجویی می شد. احمد دیگر زیرپوستانه از هاشم دفاع نمی
کرد. خیلی مضحکانه و به دروغ توضیح داد که چطور در هنگام بازی دست دخترش بریده شد.
پری با چهل وهشت بخیه به خانه برگشت و همراه هاشم سر یک سفره، همه غذای مورد علاقهی هاشم را خوردند. پری به اندازهی کافی عاقل شده بود که معنی سکوت و اینکه چرا پدرش حتی یک کلمه به هاشم نمیگوید را بفهمد.
احمد سکوتی خردمندانه داشت که مبادا دوباره هاشم تحریک شود و این بار پری و احمد را بکشد. از طرفی دیگر، صنم در حال عادی سازی شرایط بود؛ با حرف زدن همراه هاشم و دلداری دادنش.
پری باید چه میکرد؟ یعنی کدام گزینهی درستی بود: سکوت، کنار آمدن، پایان دادن به زندگی، یا جنگ کردن که به کشته شدن ختم میشد؟
ولی پری آموخته بود که باید به تصمیمات آگاهانه فکر کند. تأثیرات مکتب ا ش به گوشت و خون او نفوذ کرده بودند. میدانست که اینکه سختی اصلی در آیندههای دور و نزدیک انتظار او را می کشد، اینکه اگر دستش خوب شود، باید دوباره برای هاشم
آشپزی کند، لباس اتو بکشد، وسایلش را جمع کند و از همه طاقت فرساتر قرار است از هاشم و مادرش بشنود که در اصل
این پری هست که بد بوده و در تمام شرایط این هاشم بود که تحمل میکرد، نه اینکه تحمل می شده.
با این حال، پری دختری نبود که با خانواده سمی و دست بریده بخواهد افسردگی، ضعف و درماندگی را در زندگیاش راه دهد یا دست از درسهایش بکشد. دیگر، یا حداقل تا مدت زمانی، زندگیاش نمی توانست مثل همیشه باشد یا رابطهاش با هاشم به راحتی جوش بخورد. به هر حال، یاد گرفته بود که چطور ذهنش را با افکار مخرب به فنا ندهد و اینکه چطور هنوز دنیا زیباست.
کلام آخر:
این داستان با الهام از یک حادثه که برایم اتفاق افتاد نوشته شده. اینکه ممکن است چقدر فرضیه خوانندهها نسبت به من تغییر خواهد کرد را تمام و کمال قبول کردم تا این مشکل جامعه افغانستان از انزوا خارج شود.
ترکیب حقیقت، تخیل و سبکهای نوشتاری به کاررفته در این داستان، همه وظیفه بازتاب دهی را در این داستان ایفا کردند.
امیدوارم حقیقت نهفتهی این داستان را دریابید.
Afghanistan