top of page
< Back

اینهلیلی

باد سرد پاییزی در کوچه‌های کابل می‌پیچید. برگ‌های زرد درختان روی جاده‌های خاک‌آلود افتاده بودند و آسمان شهر رنگ غم به خود گرفته بود. «آینه‌هیلیلی» دختر شانزده‌ساله‌ای بود که کنار پنجره اتاق کوچک خود نشسته بود و به دوردست‌ها نگاه می‌کرد. چند ماه پیش، زندگی او کاملاً متفاوت بود. هر صبح با شور و شوق لباس مکتبش را می‌پوشید، کتاب‌هایش را در کیف می‌گذاشت و همراه دوستانش راهی مکتب می‌شد.
آینه‌هیلیلی عاشق درس خواندن بود. او همیشه در صنف اول یا دوم می‌شد و رویای بزرگی در سر داشت؛ می‌خواست روزی انجینر شود و برای مردم افغانستان خانه‌ها و پل‌هایی بسازد که در برابر زلزله و جنگ مقاوم باشند.
اما یک روز همه‌چیز تغییر کرد.
وقتی حکومت سقوط کرد، ترس و نگرانی سراسر شهر را فرا گرفت. مردم با عجله به خانه‌هایشان برگشتند. صدای هلیکوپترها در آسمان شنیده می‌شد و همه از آینده نامعلوم صحبت می‌کردند. چند روز بعد، دروازه مکتب آینه‌هیلیلی بسته شد.
در ابتدا همه فکر می‌کردند این وضعیت موقت است. معلمان می‌گفتند: «چند هفته دیگر همه‌چیز عادی می‌شود.» اما هفته‌ها به ماه‌ها تبدیل شدند و ماه‌ها به سال‌ها.
هر روز صبح آینه‌هیلیلی از خواب بیدار می‌شد، اما دیگر مقصدی نداشت. کیف مکتبش گوشه اتاق خاک می‌خورد. کتاب‌هایش روی میز باقی مانده بودند. او گاهی آن‌ها را باز می‌کرد و بوی صفحات کتاب را استشمام می‌کرد؛ بویی که یادآور روزهای خوش گذشته بود.
یک شب، هنگام صرف شام، پدرش که کارمند دولت بود، با چهره‌ای خسته وارد خانه شد. او شغلش را از دست داده بود و خانواده با مشکلات مالی روبه‌رو شده بودند. مادر آینه‌هیلیلی برای کمک به خانواده خیاطی می‌کرد.
آینه‌هیلیلی به پدرش نگاه کرد و گفت:
«پدر جان، آیا دوباره به مکتب خواهیم رفت؟»
پدرش لحظه‌ای سکوت کرد. نمی‌خواست امید دخترش را از بین ببرد، اما پاسخ روشنی نداشت.
او فقط گفت:
«دخترم، روزهای سخت همیشه باقی نمی‌مانند.»
اما در دل خودش نیز نگران بود.
روزها سپری می‌شدند و آینه‌هیلیلی بیشتر احساس می‌کرد که رویاهایش در حال دور شدن هستند. بسیاری از دوستانش ناامید شده بودند. بعضی خانواده‌ها به کشورهای دیگر مهاجرت کردند. برخی دختران مجبور شدند زودتر ازدواج کنند. بعضی دیگر تمام روز را در خانه سپری می‌کردند.
اما آینه‌هیلیلی تصمیم گرفت تسلیم نشود.
او هر کتابی را که در خانه داشت مطالعه کرد. از همسایه‌ها کتاب امانت می‌گرفت. زبان انگلیسی را از طریق ویدیوهای آموزشی یاد می‌گرفت. وقتی اینترنت ضعیف می‌شد، درس‌ها را دانلود می‌کرد تا بعداً مطالعه کند.
یک روز به ذهنش رسید که چرا آنچه را یاد گرفته است به دیگر دختران آموزش ندهد؟
او با اجازه خانواده، چند دختر همسایه را به خانه دعوت کرد. ابتدا فقط سه نفر آمدند. آن‌ها روی فرش اتاق نشستند و آینه‌هیلیلی ریاضی و زبان انگلیسی تدریس کرد.
هفته بعد، تعداد شاگردان بیشتر شد.
دختران از محله‌های اطراف نیز آمدند. بعضی از آن‌ها مدت‌ها بود کتابی در دست نگرفته بودند. وقتی دوباره درس خواندن را آغاز کردند، چشمانشان از شوق می‌درخشید.
به‌مرور زمان، اتاق کوچک خانه آینه‌هیلیلی به یک مرکز آموزشی کوچک تبدیل شد.
آن‌ها با کمبود کتاب، نبود برق، اینترنت ضعیف و مشکلات فراوان روبه‌رو بودند. گاهی مجبور می‌شدند زیر نور چراغ مطالعه کنند. گاهی صدای انفجار یا اخبار ناگوار تمرکزشان را بر هم می‌زد.
اما هیچ‌کدام دست از تلاش برنداشتند.
سال بعد، آینه‌هیلیلی در یک برنامه آموزشی آنلاین ثبت‌نام کرد. او شب‌ها تا دیروقت مطالعه می‌کرد. گاهی از خستگی روی کتاب‌هایش خوابش می‌برد.
روزی ایمیلی دریافت کرد.
دستانش می‌لرزید.
وقتی پیام را باز کرد، باورش نمی‌شد.
او برای یک بورسیه تحصیلی بین‌المللی پذیرفته شده بود.
اشک در چشمانش جمع شد.
مادرش را صدا زد و با هیجان گفت:
«مادر جان! قبول شدم!»
مادرش او را در آغوش گرفت و هر دو گریه کردند.
آن روز فقط موفقیت آینه‌هیلیلی نبود؛ موفقیت تمام دخترانی بود که با وجود بسته شدن دروازه‌های آموزش، همچنان به یادگیری ادامه داده بودند.
سال‌ها بعد، آینه‌هیلیلی به‌عنوان یک انجینر موفق شناخته شد. او به افغانستان بازگشت تا به دختران دیگر کمک کند. نخستین پروژه‌ای که آغاز کرد، ساخت یک مرکز آموزشی برای دختران محروم بود.
در مراسم افتتاح آن مرکز، صدها دختر جوان حضور داشتند.
آینه‌هیلیلی پشت تریبون ایستاد و گفت:
«روزی فکر می‌کردم پایان رویاهایم فرا رسیده است. اما فهمیدم که هیچ قدرتی نمی‌تواند آرزوهای انسان را زندانی کند. شاید راه آموزش دشوار شود، اما نور دانش خاموش نمی‌شود. ما دختران افغان آموخته‌ایم که حتی در تاریک‌ترین شب‌ها نیز می‌توان چراغ امید را روشن نگه داشت.»
جمعیت با صدای بلند دست زدند.
در میان آن دختران، کودکانی نشسته بودند که رویاهای بزرگی در سر داشتند؛ درست مانند آینه‌هیلیلی در سال‌های گذشته.

Afghanistan

Our Partners

ALPA in Exile

3150 Covewood Ct

Unit M

Fall Church, Virginia 22042

qt=q_95
aias_logo-1-1
Picture1
download (1)
download

4801 Massachuesetts Ave NW

AU, Room 521

Washington DC 20016

  • Twitter
  • LinkedIn
bottom of page