
ALPA in Exile
فرهناز
بکس مکتبم هنوز هم گوشهٔ اتاق آویزان است.
گاهی بیاختیار نگاهم به آن میافتد. گرد و خاک آرام رویش نشسته، اما هیچ وقت دلم نیامد آن را از دیوار پایین کنم. مادرم چند بار گفت: «این دیگر به چه کارت میآید؟»
فقط لبخند زدم.
چگونه برایش میگفتم که بعضی چیزها دیگر وسیله نیستند؛ امیدند.
آن روز که از مکتب برگشتم، هیچ کس نمی دانست آن آخرین روزی است که با لباس مکتب از آن دروازه بیرون میآیم. کتابهایم را مثل همیشه روی میز گذاشتم. فکر می کردم فردا دوباره برمی گردم؛ فردایی که هیچگاه نرسید.
من آن روز فقط یک دانشآموز بودم. دختری نزدیک به بیست ساله نبودم؛ دختری بودم که تمام دنیایش در چند کتاب، چند قلم و رؤیای پوهنتون خلاصه می شد.
روزها گذشتند، اما من حاضر نبودم باور کنم که همه چیز تمام شده است. همراه چند تن از دوستانم به کورس آمادگی کانکور رفتیم. هر روز با خود می گفتیم شاید همین هفته، شاید ماه آینده، دروازههای مکتب دوباره باز شوند.
در همان روزها، هفتهای یک بار به یک مدرسهٔ دینی نیز می رفتم. آن چند ساعت، برایم فقط درس نبود؛ احساس میکردم هنوز راهی برای آموختن باقی مانده است.
اما یک شب، پدرم مرا صدا زد. صدایش آرام بود، اما در آرامشش اندوهی پنهان بود. گفت دیگر اجازهٔ رفتن ندارم. دلیلش نگرانی بود؛ نگرانیای که این سالها مهمان همیشگی خانههای ما شده بود.
آن شب کتابم را باز کردم، اما هیچ صفحهای را نتوانستم بخوانم.
چند ماه بعد، کورس آمادگی کانکور هم بسته شد.
آن روز فهمیدم گاهی یک دروازه که بسته میشود، فقط راه یک ساختمان بسته نمیشود؛ بخشی از آیندهٔ انسان نیز پشت همان دروازه میماند.
اما من هنوز تسلیم نشده بودم.
بعدها به مدرسهٔ دینی دیگری رفتم. این بار تصمیم گرفته بودم هر طور شده ادامه بدهم. راهش آسان نبود. بعضی روزها پیدا کردن کرایهٔ موتر خودش یک مشکل بود. کتابهای همهٔ مضمونها را هم نداشتم. بیشتر وقتها فقط گوش میدادم، یادداشت میکردم و وقتی به خانه بر می گشتم، همان چند صفحه را بارها میخواندم.
دو سال به همین شکل گذشت.
هر بار که خسته میشدم، با خودم می گفتم شاید همین درس های کوچک، روزی مرا به رؤیاهایم برسانند.
وقتی به امتحانهای آخر رسیدم، فکر میکردم این بار زحمت ام بینتیجه نمی ماند. اما باز هم چند امتحان از دستم رفت. خانواده نگران بودند و اجازهٔ رفتن ندادند. آن روز چیزی در دلم شکست، اما نه آن قدر که دیگر نتوانم ادامه بدهم.
یک سال بعد، دوباره برگشتم تا مرحلهٔ بعدی درس را آغاز کنم. این بار بیشتر از گذشته امید داشتم.
دو ماه و نیم گذشت.
بعد...
باز هم همان خبر.
دروازه بسته شد.
این بار دیگر گریه نکردم.
فقط مدتی طولانی به در بسته نگاه کردم. شاید چون فهمیده بودم بعضی دروازهها اگر هزار بار هم کوبیده شوند، باز نمیشوند.
اما زندگی همیشه فقط از یک راه نمیآید.
کم کم خبر فرصتهای آموزشی آنلاین را می شنیدم. هر بار که اعلامیه ای می دیدم، قلبم تندتر می تپید. احساس می کردم شاید این همان راهی باشد که دنبالش می گردم.
اما خیلی زود، خوشحالی جای خود را به سکوت می داد.
من حتی تلفن همراه شخصی نداشتم.
من و برادرم با زحمت زیاد، پول جمع کردیم تا یک تلفن مشترک بخریم. وقتی آن تلفن را به خانه آوردیم، احساس کردم پنجرهٔ کوچکی به دنیا باز شده است. اما آن پنجره همیشه سهم من نبود.
بارها پیش آمد که فرصت ثبت نامی را از دست دادم؛ نه به این دلیل که درس را دوست نداشتم، بلکه چون یا تلفن در اختیارم نبود یا توان خرید اینترنت را نداشتم.
آن روزها یک حقیقت را خوب فهمیدم؛ فقر فقط نداشتن پول نیست، گاهی فاصلهای است میان تو و رؤیایی که هر روز از پشت یک صفحهٔ خاموش نگاهت میکند.
با این همه، هر فرصتی را که توانستم، از دست ندادم. رسامی چهره را آموختم. سه دورهٔ نویسندگی آنلاین را گذراندم. دورهٔ التراسوند را نیز به پایان رساندم. اما وقتی وقت گرفتن سند رسید، پولش را نداشتم.
برای چند دقیقه به صفحهٔ تلفنم خیره ماندم. بعد آن را خاموش کردم.
بعضی غمها صدا ندارند.
امروز چند شاگرد دارم. در خانه برایشان درس میدهم. پولی که از آنها میگیرم، خرج اینترنت و بخشی از نیازهای زندگیام میشود. هر بار که بستهٔ اینترنت فعال میشود، احساس می کنم فقط چند گیگابایت نخریدهام؛ چند قدم دیگر به رؤیاهایم نزدیک شدهام.
چندی پیش، فرصتی برای ادامهٔ تحصیل ام فراهم شد. دوباره امید در دلم زنده شد، اما این بار مانع دیگری مقابلم ایستاده بود؛ زبان انگلیسی.
قبلًا شاید از چنین مانعی می ترسیدم.
حالا نه.
این سالها چیزی را به من آموختهاند که هیچ کتابی نمیتوانست یادم بدهد.
آموختهام که بعضی راهها کوتاه نیستند، اما اگر هر روز فقط یک قدم برداری، روزی به مقصد میرسی.
آموختهام که انسان را فقط با درهای بسته نمی توان شکست؛ وقتی خودش باور کند دیگر راهی نیست، آن وقت شکست خورده است.
و من هنوز باور نکردهام که راهی نیست.
امروز انگلیسی میآموزم. آرام پیش می روم، اما ایستادهام. هر واژهٔ تازهای که یاد میگیرم، انگار آجر کوچکی است برای
ساختن آیندهای که سال هاست در ذهنم زندگی میکند.
من میخواهم روزی حقوقدان شوم. میخواهم سیاست بخوانم و در یکی از نهادهای بینالمللی خدمت کنم. نه برای نام و مقام، بلکه برای اینکه شاید روزی دختری دیگر مجبور نباشد بکس مکتبش را سالها به دیوار اتاقش آویزان نگه دارد.
گاهی از من میپرسند.....
Afghanistan